|
|
|
اطلاعات سایت نشان میدهد که شما هنوز عضو نشده اید و یا هنوز به سایت وارد نشده اید. برای استفاده از تمامی امکانات باید در سایت ثبت نام و سپس وارد حساب خود شوید. |
| غیبت و زیرآبزنی یکی از عادات همکاران جدیدم بود زمان کنونی: ۳۱-۲-۱۳۹۱, ۰۷:۴۲ صبح |
||||||||
|
|
|
غیبت و زیرآبزنی یکی از عادات همکاران جدیدم بود
|
|
۷-۱۱-۱۳۹۰, ۰۶:۰۷ عصر
|
||||||
|
||||||
زمان بودن در اداره محبوبم مثل برق و باد گذشت و روز رفتن فرا رسید. بعد از خداحافظی اشک آلود از همکارانم به سوی اداره دیگر رهسپار شدم. حرفهایی را که شنیده بودم مدام در ذهنم تکرار می شد. با خودم گفتم آخر این چه سرنوشت کاری است که باید داشته باشم؟ چرا برای ماندن در اداره محبوبم مقاومت بیشتری نکردم؟ باید با همکاران تازه چطور برخورد کنم؟ وارد راهرو که شدم تناقض موجود با محل کار قبلیم کاملا مشهود بود. برخلاف محل کار قبلی این اداره آنقدر ساکت و بی تحرک بود که در ابتدا فکر کردم شاید همه کارمندان به ماموریت یا مرخصی رفته اند! در اتاقی که قرار بود کار کنم سه زن دیگر هم مشغول به کار بودند: خانم پهلوانی ، خانم فرهمند و خانم علوی. سن هر سه آنها چندین سال از سن من بیشتر بود. سلامی خشک کردم و در گوشه ای نشستم تا میزم آماده شود. خانم پهلوانی و خانم فرهمند برایم لیوانی چای آوردند. گفتم که میل ندارم و واقعا هم میل نداشتم. محیط آنجا آنقدر گرفته بود که
تمام آن روز را بدون آنکه کلمه ای با دیگران صحبت کنم گذراندم و راه هر ارتباطی با خودم را بر دیگران بستم. یادم هست که وقتی به خانه رسیدم چقدر گریه کردم. بعد از اینکه کمی آرام شدم پیش خود فکر کردم که باید قوی تر از این حرف ها باشم. نباید اجازه دهم که محیط بر من غلبه کند. نمی توانستم با کسی ارتباط برقرار نکنم. این کار برخلاف روحیه اجتماعی من بود. فردای آن روز سعی کردم خوش رو تر از سابق باشم. نمی توانستم وانمود کنم که بداخلاق و بدجنس هستم. پس با یک لبخند وارد اداره شدم. سعی کردم بیشتر با آنها ارتباط برقرار کنم. خانم پهلوانی که دیروز میخواست کارش را به من آموزش دهد دوباره برای آموزش به سراغم آمد. باز هم حرف گذشته را برایش تکرار کردم اما اینبار با مهربانی. روزها که می گذشتند بیشتر با محیط و همکاران جدید آشنا می شدم. فهمیدم که دیگر همکاران به مهربانی و مودبی همکاران سابقم نبودند. فهمیدم که غیبت و زیرآبزنی یکی از عادات کارمندان این اداره است. کافی بود که کسی وارد اتاق می شد و تو را در حال چای خوردن می دید. چند دقیقه بعد رئیس مستقیم وارد اتاق می شد و می گفت: مثل اینکه امروز کارتان کمتر است! اینطور نیست؟ از طرفی دو نفر از سه زن هم اتاقیم که سیزده سال با هم کار می کردند اهل تکه پرانی و نیش و کنایه بودند. سعی می کردند که از زندگی شخصی ام سر در آورند و چیزی را که به نظرشان جالب نبود را به تمسخر بگیرند. گاهی بسیار ناراحت می شدم اما تمام سعی خود را می کردم که با مهربانی و لبخند و گاهی سکوت به آنها پاسخ دهم، به خودم گفته بودم که جواب کار اشتباه را با اشتباه دیگر نمی دهند. تولد حضرت فاطمه و روز زن فرا رسیده بود.در اداره سابقم به مناسبت همین برای همه کارمندان مونث اداره جشنی برگزار کردند و هدیه ای درنظر گرفتند. با شناختی که از اداره فعلی داشتم بعید می دانستم که از یک تبریک خشک و خالی هم خبری باشد که البته درست هم فکر کرده بودم. پس اولین کاری که بعد از وارد شدن به اتاق کردم سلامی بلند همراه با تبریک بسیار به هم اتاقی ها بود. بعد به سوی آنها
حالا که دارم این خطوط را برای شما می نگارم، خانم پهلوانی
خاطره ای از: فاطمه امینی ارسال شده از: تهران |
||||||
|
|
تبليغات:
|
||||||
|
|
|
|

مشاهده نسخه قابل چاپ
ارسال این موضوع به یک دوست
نمایش آخرین ارسال این موضوع
اهدای بیشترین امتیاز به این موضوع
مشترک شدن در این موضوع



